...
سلام گرامیان:
امروز می خوام یه شعر زیبا از یکی از دوستان شاعرم براتون بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد.
تو معنای غزل نه یک قصیده
دلت روشن تر از قلب سپیده
اگر ماه همچنان در آسمان است
رخ خورشید را هرگز ندیده
بدون توضیح
چاقو در جیب راستش
آدامس در جیب چپ
تفنگ بر کمر
بر سر و تنش کلاه و جلیقه
البته از نوع ضد مرگ
پاهایش همیشه در پوتین
مثل یک زندانی محکوم به حبس ابد .
آماده ی آماده
مثل همه وقت
آدامسی در دهان مثل همیشه.
به او افتخار می کنم .
این بار از اومی پرسم :
پدر کجا؟
جوابی سرشار از عطوفت :
"کودکان غزه
با چشمان گریان
در پشت در قفل شده
منتظرم هستند.
د خترکم"
آها
پدر همیشه دهانش بوی خون می داد
می دهد.
حتی با آدامس .
آخرین خاطره ی من
امضا :دختری از نسل بنی اسرائیل.
ملطفه
داستانک :
خیلی هیجان داشت .می خواست به خود ثابت کند . خواستن
توانستن است . اما نمی دانست برای انجام هر کاری خواستن تنها
ملاک نیست. می خواست به خود ثابت کند دفعه قبل شرایط مانع
ورود او شدند . اگر تنهای تنها بود می توانست . بالاخره در را
باز کرد جز ظلمات چیز دیگری ندید اما توجهی به ترس از
تاریکی نکرد چشمانش را بست سرش را داخل کرد تا مقداری که
به جلو رفت احساس فشار روی شانه هایش کرد. حالا ترس
وجودش را فرا گرفته بود . چمانش را باز کرد . چهار چوب
سوراخ بود که مانع ورود موش بیچاره به سوراخ شد. موش تپل
آهی از ته دل کشید و با خود گفت :این بار هم موش به سوراخ
نرفت با این تفاوت که جارو هم به دمش بسته نبود.
عاقاض
سلامی به اندازه ی ............... هرچی که دوست دارید.این وبلاگ قلم منه که دوست داره همه حرفاشو بخونن. اگرچه ممکنه همش زیبا یا شاید خدای نکرده مفید نباشه. در هر صورت یک دنیا ممنونم که به اینجا اومدید لطفا لطفتونو با نظر دادن و تشویق کردن کامل کنید.
تبلیغات